با این حال که مدت هاست رفته ای
اما هنوزم در خیالم .......... صدایت را دارم
که می خورد بر دیوارهای مغزم
وتمام لحظه های بی تو ماندن را منعکس می کند بر قلبم
و این گونه عرصه زندگی را برایم تنگ می کند
با این حال که مدت هاست رفته ای اما ..هنوزم در خیالم به با تو بودن می اندیشم
خیالم به این خیال می خندد
از قلمم شرمگینم ..که این چنین بی هیا از با تو بودن می گوییم
چه کنم تنها قلم است که درد می داند
و تنها قلم است که تلخی فاصله را برایت می نگارد
نویسنده : سمیرا
خودت را تصور کن
بی او "
شاید بفهمی چه کشیدم بی تو "

نویسنده : سمیرا
به ستاره ها نگاه کن که شب را می شکنند ، بی تو شب من بی ستاره است
آفتاب را ببین ، که غول تاریکی از برابرش می گریزد ، بی تو روز من آفتابی ندارد
چمنزار را بنگر ، لاله را نگاه کن ، بی تو دنیای من از چمن خالیست
بار ها جمله ..قشنگت را در ذهنم تکرار کردم ...مادر ...مادر ...
تو چه بی ریا و با صفایی ، به تمام گرمی وجودت که مرا از گرمی ات لبریز می کنی ،
از زمانی که بیاد دارم در آرزوی بیش از آن نبودم تنها آرزوییم بوسیدن دستهای گرم
توست ، که گرمی آش به علت عشق و محبتی است که در وجود تو جاریست ....
جایی خواندم " نام هیچ زایشگاهی مریم نیست " اما چه مریم ها روی تخت زایشگاه ها درد کشیدند .
ای تمام مریم ها و مادران دنیا .. این روز را به تمامی شما تبریک می گوییم
و تو مادرم با تمام وجودم دستانت را می بوسم
برایتان آرزو دارم ، ۱ سلامتی ۲ کامیابی ۳ 
صبوری ۴خوشبختی ۵ عشق ۶ همه چیز را ..یعنی خدا را برای لحظه لحظه یتان می خواهم



مامان گلم می دونم گل شمعدانی دوست داری اینم تقدیم تو
و اینم تقدیم به همه ی مادران دنیا
نویسنده : سمیرا
چه خوشبختی رقیب من ، تو هم شاید زمانی عاشقش بودی
تو هم شاید زمانی شعر می گفتی ، درد داشتی
تو هم شاید هزاران شب نخوابیدی
تو هم شاید آآآآآآآآآآآآآآه داشتی
تو را من درک کردم ، برو خوش باش
تو می دانی هنوزم ، مرا دوست دارد
تو می دانی که گاهی همسرت قرار عشق را می جوید
رقیبم.......... دزد امیدم ............
برو خوش باش
برایت شادکامی آرزو دارم
برو خوش باشوووووووووووو....... و ، با او مهربان باش
زمان را آرزو دارم
نگیرد از تو عشقت.....
به تاوان شب های من
برو خوش باشوووووووووو با او مهربان باش


نویسنده : سمیرا
خدایا .....
می شنوی، صدای مرا می شنوی
تنهایی من قانون عشق است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نویسنده : سمیرا
در این سکوت بهاری ، دنیایم را با خیالت سبز ، می کنم
رفتی بدون آنکه بدانی ، دنیای بهاری ام بدون تو خالیست ... خالی از چمنزار
اما سبزه واری می کشم ..به سبزی بهارانی که با تو سر کردم ..
رنگین کمانی به رنگینی .......روزهای شاد با تو بودن
آجر به آجر دلتنگی ام را روی هم می گذارم ، خانه ای می سازم ... از وجودت
زیر این سقف خیالی ، جور دیگری تو را لمس می کنم
چشمانم را می بندم و تو را در آغوش می کشم
نویسنده : سمیرا
من تنها ترین دختر شب های احساسم
آنقدر تنهاییم که گاهی فکر می کنم یاس های باغچه هم با من قهرند
آنقدر غریبم که گاهی فکر می کنم حتی خاطرات گذشته ام از من بیزارند
پس بگذار، تو برایم بهانه باشی ، گاهی یک بهانه برای بودن کافی ست
گر چه تو به خواب ..و خیال... و رویا پیوستی
برای تو می گوییم ، چقدر روزها و شب هاییم تنهاییند
یادم می آید زمانی در کنارم بودی نمی گذاشتی بگریم
دستانت به گرمی ، ..اشک هایم را پاک می کرد
یادم می آید نفس می گرفتی و می گفتی بی تو .... اینم
نمی دانم اینک در کدامین آغوش نفس نفس می زنی
بگذار باور کنم
تا شاید یخ های قلبم آب شوند
اینک تو نیستی تا اشکهاییم را پاک کنی
اما چهره ام خیس خیال است

نویسنده : سمیرا
اصلا یادت هست که نیستم ؟؟؟؟؟
اصلا یادت می آید ؟ ..دیوار به دیوار رویاهایمان را
اصلا یادت می آید ؟؟ روزگاری با هم آینده می گفتیم
مدتهاست واقعا تنهاییم
واقعا درد می کشم
می دانی !! که خوابهای شبم ، مرا می رنجاند
من ! مدتهاست مجازی شادم
کاش ! می فهمیدی آغوشم از بی آغوشی های تو خالیست
کاش ! می فهمیدی چه عاشقانه برای تو عشق را اجرا می کردم
اینک که نیستی ، کاش می گفتی یادت هست روزگاری ...عاشقت بودم
کاش می گفتی ! مرا به یاد می آوری ؟؟؟
اینک که با سکوتی سرد ..رفتی
اینک که بی تفاوت رفتی
برایت می نویسم
ای که مرا از یاد برده ای
برای لحظه لحظه ات................قطره قطره
باران خواستم
نویسنده : سمیرا
[ادامه حکایت]
من بودم..
آن که در وجودت پیله کرد ، من بودم
آن که بی قرارت بود ، من بودم
منم آن که ، تو در یادش بودی......
در یادمن ...!

تمام فضای یادم را تو پر کردی
از سرکش بودنم پریشان نیستم
چه کنم؟؟؟؟ تا این همه تلخی فاصله ها بروند
خنده ام می گیرد ، چه تصوری ، تو رفته ای به دور دست ها
خنده ات یادم می اید ، در میان حجم شب و ازدحام تاریکی
تو نیستی ، منو یک خیال ....
یک زمان تو بودی ، خیال رفتنت مرا می کشت
این زمان تو نیستی ، خیال بودنت ...
سهم هوای من شد

نویسنده : سمیرا
[ادامه حکایت]
ممنونم از کلیه دوستانی که با نظراتشون منو به وبلاگم امیدوار میکنند.... مرسیییییییییی
نویسنده : سمیرا
[ادامه حکایت]
تو کیستی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تو عشقی از تبار گلبرگهای مینا
تو از نژاد آسمانی هایی
..تو احساسی از جنس خیال
من دختری هستم با گیسوان بافته شده ، از احساس
هنوز هم باورت دارم
ای مفهوم ثانیه ها و ساعات.. گفتی ! عشق از تبار باران است
من قطره قطره باران آورده ام
تا فضای عاشقانه یمان را ، عاشق تر کنم ..
تو را در لحظه های ساکت انتظار گم کرده ام
زندگی تو همان ، باران است
که قطره های من در آن شبنم شدند
گفتی اردیبهشت ، ...بهشت من و تو ست!
گفتی ای هوری بهشت ، آن زمان که می آیم ، در هوای بهشتیمان ،..بنواز ساز مستی را
دلم خواست انتظار بکشد ، تا بودن هایت برای من باشد
گفتم اردیبهشت می آید ، عطرش با عطر تنت یکی می شود
چه مست کننده است بوی بهشت ... حال باید
داد بزنم تا از خودم خالی شوم
تا خیال نبودنت ، دست از سر ، لحظاتم بر دارد

نویسنده : سمیرا
[ادامه حکایت]
خوابم نمی آید
قرص ماه کامل است ، نگاهش می کنم..او هم مرا می نگرد ، مدتهاست در خودم گم شده ام
نه مدتهاست دلهره دارم ، از نبودنت
خوابم نمی برد
بخاطر خوابهای ندیده ام از تو
مدتی ست می خواهم فراموشت کنم .. ولی مگر می شود

این عشق و عشق بازی را که ماهش تو بودی مهتابش من ، از یاد ببرم
هوایت به سرم زده است ، کم تحمل شده ام ، در سکوت این فضا خفه شده ام
در سکوت نفس گیر این شبهای مهتابی چه کنم ؟؟؟؟؟؟
نویسنده : سمیرا
[ادامه حکایت]
می خواهم لحظه ای ناله هایم را بشکنم ، آرام باشم
می خواهم کسی از دل بارانی ام خبر نداشته باشد
می خواهم محو ، سراب خیال تو باشم
می خواهم این رویا ، طولانی ترین رویای عاشقانه ام باشد
می خواهم شرح سکوتم را برایت بنگارم
شرح التهاب روزهای انتظارم ..
می خواهم عشق تولد دیگری
از یک لبخند باشد
می خواهم موسیقی بی کلام
احساس من باشد
می خواهم این لحظه ، همه ی خواسته هایم را جمع کنم
تا در امتداد خیالم
احساس تو را با تمام روحش ......... نقاشی کنم 
نویسنده : سمیرا
[ادامه حکایت]
می خواهم فراموش کنم ، خداحافظی پاییز عاشقانه را
میخواهم حرف بزنم ، با تو بگویم ، از تو بگوییم
ببخش....
که تک تک برگ های پاییزی با تو بودن را .... و این غزل نا تمام را ، به آغوش می کشم
ببخش ...
ببخش ... دلم شکسته تر از این بهانه هاست
شاید این غزل ! هوای دلم را عوض کند

شاید این غزل ! لحظه های پریشانی ام را بشکند
نویسنده : سمیرا
[ادامه حکایت]
شـــوق پـــــــــــــــــرواز کـــرده ام امشب
پـــــــرواز بـا پــ ــ ـــ ـــ ـــر خیـــــــــــال تــــــــــــو
تـا اوج
تـا آنجــا کـه جــــز مـــــــن و تـــــو کســی نبـاشـــــد
دلــ ـــ ــــم...
یکــــــ مــــــــزرعــه مـی خـــــواد
یکـــــــ تــــــــــــــــــــو
یکـــــ مــــــــــــــــن
و گنـــــــدم زاری طلایـــــــی رنگ
کـه هــوایـش آکنـــده بـا عطــــر نفــ ـــ ــس هـای تــــــو بـاشـــــــد
چـه زیبـــــــــاست
وقتــی مــ ــ ــن در گنــــــــدم زار طلایـــی رنگ
همـــراه بـا رقـــــص آفتـــــاب
مـی رقصـــــــم و غلـــت مـی خــــــــورم
و درون آغــ ـــ ـــ ــوش تـــــو جــای مـی گیــــرم
چـه زیبــــــاست
وقتـــی بــــــازوان تـــ ـــ ـــو
بـالشتـــــی بـرای تخـــــت
مـــزرعـه ی خیــــال مــن مـی شـــود
چـه زیبـــــــاست
وقتـــی خـــــوشـه هـای گنــــدم
محــ ــ ــ ــــو مــــن و تــــــو مـی شــونــــد
و مـا از شـ ـــ ــ ـــ ــرم نگـــاه شـان ســـرخ مـی شـویــــم
چـه آرامــــــش بخــش ست
وقتـــی تــــو در بستـــــر بـی قــــــرار شـــب
در میـان گنـــــــــــدم زار مــــــوهـایـم
می رقصــــــــی و غلــت مـی خـــــــــــوری
و آرام مــرا در آغـ ــ ــــوش خـود جــای مـی دهـــی
چـه آرامـــــــش بخــش ست
وقتــی سینـــــه ات
تکیــــه گاهـــی بـرای ســــرم مـی شـــود
چـه آرامــــش بخــش ست
وقتـــی حــ ـــ ـــ ـــرارت تـــن ت
ســـــردی زمستــــــان را
بـرایــم تـابستـانـــی گـــــــرم مـی کنـــد
چـه پــر هیـاهــــــوست
وقتـــی ستـــــاره هـا بـه هـم آغـــ ـــ ــوشی مـا
چشمــک مـی زننـــد
و مهتــــاب رقــــــص نــــورش را
در بستـــــر عـاشقانــ ـــ ـــه ی مـا اجـــرا مـی کنـــد
و مـا از شـــادی ایـن عشــ ـــ ــ ــق
ماننــد آفتــــاب در طلــــوع فــ ـــ ــردایـی دیگــــر
درهـــــم ذوب مـی شـویــــــم
و چـه خیـالــی ست ایـن پــ ــ ــرواز
وقتـــی مـی دانـــــــــــــــم
تـــ ــ ــ ــو هیـــــــــچ گاه
در زندگــــــی مــن
طلــــــــوع نخواهــ ــ ــ ــی کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد
نویسنده : سمیرا
[ادامه حکایت]
زندگی من وصل شده است ............. به گذشته ای !
زندگی من وصل شده است ..............به رویایی !
دیروز دعوتی داشتم ...
به سخنرانی از عشق
روی صن رفتم وفریاد زدم :
" دروغ دیگر نه ! ........ خسته شده ام
من غریبانه رفتم ...... من با تمام وجودم ، غریبم
از آن زمان که تو عشق را کشتی
من در حبس ابدم
تو را فریاد می کنم از دور دست ها
من با تو غریبه ام ... غریبه ! غریبه ! "
یک نفر بلند شد برایم دست زد ، از آن جمع
او بود ، با درد من آشنا
آن غریبه ...
ناگهان تمام جمع برخاست و برای من دست زد
من روی زمین افتادم
در آن جمع غریبانه ....
زمان برایم بی معنا شد
و دلتنگی هایم آرام نگرفت
نویسنده : سمیرا
[ادامه حکایت]
از وقتی رفته ای ...... اینجا پر از غم است
مثل خودم
مثل فکرم
مثل ذهنم
مثل وجودم ...... از بی وجودی های تو !
احساسم خشک شده است ...
دلم ترک برداشته ...
هستی ام نیازمند دستان گرم توست 

نویسنده : سمیرا
[ادامه حکایت]
هوا هوای دلتنگی ست....
باران می بارد
همین باران که ، بوی نفس های تو را به یادم می آرد..
باران با تمام بهانه اش مرا بی تاب می کند!
مرا دلتنگ می کند
بوی باران می آید
بوی خاک خیس خورده
مرا خفه می کند
دلم از نبودنت پر است
چشمانم می بارد
ومی چکد بر سقف لحظه های تنهایی ام
نویسنده : سمیرا
[ادامه حکایت]
- دیروز هوا آبستن باران بود ........
یادم آمد روزهای پر باران با هم بودن را ، رفتن ها ، آمدن ها ، عشق و پای کوبی ها را ، خنده ها را....
زمان گذشت و ، تو برایم گذشته شدی! .....
چه آسان....چه آسان
گاهی بی قرار می شوم ، بی قرا ر بی قرار ....
باد می آید ، باران می بارد ، برف می آید ، آفتاب می تابد ، مهتاب تابان است .....!!!!
ولی هیچ چیز آرام نیست .........!
ای رفیق بی وفا....
قلب ساده ام را زیر پا هایت گذاشتم
چشمان پر انتظارم را بدرقه ی راهت کردم اما شکستم
باور کردم که دیگر نیستی ...... رفته ای و رفته ای
من چه ساده باختم .......
و خود را مهمان بی خیالی کردم
پای دلم لرزید
زیر این غم کمر خم کردم
نویسنده : سمیرا
[ادامه حکایت]
سمیرا
صدا کن مرا صدای تو خوب است ...............چقــدر بـی تـابـم در ایـن شــــب هـای دلتنگـــــــی....
مَـــن سَــرمــ را بــالا میگیـــرمــ !
چــــونــ بــــازی را بِــه کســی بــــــاختـــمــ کِــــه بـــا خیــــانـت بـُـــرده بــــود
نویسنده : سمیرا
[ادامه حکایت]